دور ایامیست که طبیبان حاذق متفق القول شدهاند که نوشخوارِ هلههولههای ناسازگار، معده را چنان مسخ فعالیت سنگین هضمی میکند که در گاهی موارد یبوست عارضهی گریز ناپذیری مینماید. دردی که کمتر بشر دوپایی را میتوان یافت که از تجربهاش قصر در رفته باشد.
تمامی جوارحِ درگیرِ وضعیت نابسامان یبوست را بر روی بدن، چند وجبی بالاتر بکشیم، انگاری که به طبیبِ قلم های خشکیدهی بروبچههای وبلاگنویس فارسی در این ایام، کمک شگرفی کردهایم.
وقتی خبرهای سیاهیها،تباهیها و واقعیتهای نزدیک به سهدهه از زندگیمان، چونان دملهای چرکین و قارچ گونه از گوشه و کنار فکرمان به یکباره بیرون میزند، یبوست قلم اولین عارضهای است که تن رنجورمان را سخت به درد میآورد.
برای سکانسِ مواجههی شخصیام در این نمایش سیاه و تاریک کشورمان، موسیقیی را با شعر شاملو و صدای داریوش اقبالی برگزیدم.
ای کاش میتوانستم به موسیقی متن این سکانس از زندگی تمامی خوانندگان وب سایتم گوش میدادم.
کوچهها باريک ان، دکونا بستهس
خونهها تاريک ان، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
نگا کن مردهها به مرده نميرن،
حتي به شمع جونسپرده نميرن،
شكل فانوسیان، که اگه خاموشه ،
واسه نف نيس، هنو يه عالم نفت توشه؛
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
جماعت! من ديگه حوصله ندارم،
به خوب اميد و از بد گله ندارم،
گر چه با ديگرون فاصله ندارم،
کاری با کار اين قافله ندارم.
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛