|
گاه اول:
وقتی جملات اسطورهشناسان بزرگ ایران را درکتاب "گستره اسطوره" و
بخصوصی این جملهی یدالله موقن را که : " ذهن اسطوره ساز آماده این است که هر انتقادی
را توطئه ببیند" میخواندم هیچ گاه تصورش را هم نمیکردم که چنین واضح و شفاف ماجرا
را درک کنم و به سهل و ممتنعی اشعار سعدی از واقعیت پیرامون آگاه شوم.
گربهسان که به اطرافم خیره میشوم و دقیق میگردم در بحث آورده شده در باره اسطوره
و سخنهای شنیده شدهی خصوصی و عمومی، بیهوا به یاد تبلیغات بیمه میافتم که همیشه
میخواهد هشیارمان کند حوادث هیچ گاه خبر نمیکنند و غبطه میخورم که چرا بیمه روح را
پوشش نمیدهد.
گاها به تخیلم مجالی میدهم که در دفتر نمایندهگی بیمهای بنشیند و بگوید: حرفی دارم
که برای مطرح کردنش با مخاطراتی مواجهام، میترسم که وطن فروش،توطئه گر، خائن، حقیر
اسطوره ٌکش، جاهل، یا حتی یغماگر فرهنگ قلمداد شوم. آیا شما میتوانید روحم را
بیمه کنید تا در این گذرگاه به سلامت عبور کند؟
و در دل میگویم که اگر هم نکردید لذت و دستآورد این مهم به قدر ناسلامت شدن روح
برایم ارزش دارد.
تخیلم که از دفتر بیمه برمیگردد با مهدی شاهولی(سعید) هماهنگ میکنم که ادامه صحبتمان
را به شکل گفتگویی بنویسیم. آگاهش میکنم که هرچند صدرنشینان انجمن نکته دانی بر کار
ما خرده ها گرفته اند. اما کسانی هم بوده اند که همراه ما شوند. او نیز به این امید
که روزی بانگ نشاط از این بام برخیزد همراهم میشود.
گاه دوم:
هدایت:
حرفهایم را با این جمله معروف فروید شروع میکنم که میگوید:"اسطوره
سازی در درون ماست".
یعنی اینکه همه آدمها و از جمله من وتو هم توی زندگی همیشه اسطوره سازی میکنیم.اما
عموم مردم ما فکر میکنند اسطوره یعنی رستم، زرتشت یا اسطورههای مذهبی مثل امام حسین
،ابوالفضل و ... فکر میکنی ما میتوانیم به یک فهم دقیق از اسطوره برسیم.در واقع اگر
کسی بخواهد بپرسد اسطوره کیست یا چیست جواب این سوال را چطور میباید داد؟ اسطوره چه
نقشی برای ما بازی میکند؟
مهدی:
اسطوره، جهان بینی انسان پیش منطقی (pre-logical) یا عرفانی
است. اسطوره به اندیشه مرخصی اجباری می دهد. اسطوره در لحظه لحظه ی زندگی انسان حضور
دارد؛ چرا که دشوارترین کار در این دنیا فکر کردن است. مهم نیست ما با کدام فرهنگ روبرو
باشیم: انسان در معنای عوام؛ با اندیشیدن بیگانه است. از این روست که هم در غرب (حتا
با تجربه های رنسانس، رفورم مذهبی، روشنگری و انقلاب صنعتی) هنوز زنده
است و در شرق (که اساسا با اندیشیدن خصومتی بنیادین دارد) بر سکوی اقتدار است. با این
حال اسطوره سازی مردم غرب در روزگار ما به دلیل حضور قشر روشنفکر بیداری که همه چیز
را به پرسش می کشد و از پوچی حیات نمی ترسد، مصیبت چندانی به بار نمی آورد و با خلع
سلاح شدن در حد سرگرمی قشر متوسط باقی مانده است.
از آنجا که در شرق و به ویژه در ایران، هرگز سنت عقلانی در معنای خرد نقاد خود بنیاد
وجود نداشته است، مرزهای حیات ما از قلمرو اسطوره متمایز نشده است. این واقعیت و مصیبت
تاریخی باعث شده است که همواره در گرداب اسطوره و بینش اسطوره ای گرفتار باشیم.
به عبارتی دیگر انسان غربی با اندیشیدن به اسطوره، اسطوره را در
قفس نهاده است. اما ما به دلیل نیندیشیدن در قفس اسطوره اسیر شده ایم.
هدایت:
من فکر میکنم که ما ایرانیها اخیرا به شکل بسیار زیادی اسطوره
پرداز شدهایم و برای هر گزینهای و در هر زمینهای رو به ساختن اسطورهها میبریم.
مثلا میتوانیم یک شخص را خیلی توانمند جلوه دهیم، یا کاریزما، مثلا یک شخصیت فرهمند
.اما چرا به شکل افراطی اسطوره پردازی میکنیم.
مهدی:
من فکر نمی کنم اخیرا زیاد اسطوره پرداز
شده باشیم، ما همیشه زیاد اسطوره پرداز بوده ایم. و به دلیل زندگی در جامعه ای ایدئولوژی
زده، مدام شنونده ی رسانه هایی هستیم که خوب ها و بدها را با چکش در سر ما می کوبند
تا فراموش نکنیم، دوست کیست و دشمن کیست. پنداری که در گذشته ی ما جاری بوده است در
جامه ای جدید، امروز ما را به بند کشیده است و همه ی ما را وادار کرده است تا طیف ظاهرا
خوب ها و بدها را در کشوهای خیلی خوب و خیلی بد طبقه بندی کنیم.
هدایت:
از آنجایی که پدر آقای شجریان قاری قران بودند طبعا نوع تربیت ایشان
بسیار نزدیک و همگام بوده است با تمامی معیارهای متعالی مذهبی ایران. و همچنین زمانی
که بعضی از خوانندهگان و اهالی موسیقی ما به نقل خودشان برای هر شب اجرا بیش از یکی
دو هزار تومان دستمزد میگرفتند(که در زمان خود دستمزد فوقالعادهای محسوب میشده
است) ایشان ترجیح میدادند به هر جایی رفت و آمد نکنند و در حاشیه باشند.
بنابه به دلایل بسیار زیادی که من میتوانم آنها به 6 دسته اصلی زیر تقسیم کنم استاد
شجریان به جایگاه بسیار نادری رسیدند. (هیچ اولویتی در کار نیست، اعداد تنها برای شمارهبندی
استفاده شدهاند)
1 – گسترش تکنولوژی که در شاخهای مثل موسیقی بیشک چونان قلب طپندهیی عمل میکند.
2 – روی کار آمدن جمهوری اسلامی ایران و تغییر جایگاه و نوع نگاهی که به موسیقی
شکل گرفت که این موضوع جای صحبت و قلم فرسایی بسیار زیادی دارد. (بیشک اصلا مقصودم
این نیست که زمینهی فعالیت مناسب موسیقیایی بهتری برای استاد شجریان و امثال ایشان
مهیا شده بلکه مقصودم شکل گرفتن محیطی بود برای رشد شخصیتی چون محمد رضا شجریان)
3 – بیش از دو دهه همکاری با زبدهترین و بیشک ماندگارترین نوازندهگان و آهنگسازان
ایرانی،
از همکاری با گروه چاووش و محمد رضا لطفی گرفته، تا کار با استادانی چون فرامرز پایور،
پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده، تا نوازندهگان بیبدیلی چون استاد فرهنگ شریف و استاد
جلیل شهناز و و و و
4 – اجرای تقریبا مدون
اما پراکندهی تمامی دستگاهها و آوازهای ایرانی توسط ایشان آن هم اکثرا در زیباترین
اجراهای ممکن در طول این دو دهه. تا جایی که هر ایرانیی که کمی به دستگاههای موسیقیمان
آشنایی دارد و یا هر هنرجوی آوازی میتواند به فراخور حالش از اثار ایشان بهرهمند شود.
5 – خواندن دعای ربنا و حضور در ملکوتیترین لحظات عرفانی یک ایرانی. که این واسطهگری
(اتصال خالق و مخلوق)از بارزترین خصوصیات اسطورههاست.
6 – استعداد و صدای کم
نظیر جناب استاد محمد رضا شجریان
تو نیز با من هم عقیدهای، که جامعه اسطوره ساز ایرانی ، در وادی موسیقی نیاز
به اسطورهای میداشت که جناب محمد رضا شجریان با شرایط ذکر شده بهترین گزینه
ممکن برای این مهم بود.
مهدی:
با توجه به نگاه اسطوره ای ما نیاز به اسطوره در همه ی عرصه ها هستیم.
و یکی از این عرصه ها موسیقی است. ولی مشکل همین جاست. چرا ما اینقدر به اسطوره نیاز
داریم؟ انسان نیازمند به اسطوره، انسان اسطوره زی، انسانی بدوی است که از بد روزگار
چند هزار سال دیر به دنیا آمده است.
بگذار یک جمله از رولان بارت رو نقل کنم:
اسطوره موضوع سخن خود را از هر گونه تاریخی محروم میکند تاریخ در وجود اسطوره تبخیر
میشود این گونهای خدمتکار ایدهال است: همه چیز را آماده میکند میآورد، میچیند، ارباب
میرسد و او در سکوت ناپدید میشود. فقط میماند که لذت ببریم و ازخود نپرسیم که این
چیز زیبا از کجا آمده است.اسطوره فقط میتواند از ابدیت بیایید.
هدایت:
من فکر میکنم خود آقای شجریان نیز از یک زمانی متوجه شدند که میتوانند
اسطورهی موسیقی اصیل ایرانی قلمداد شوند. این رخ داد با مخالفت ایشان به سازمان صدا
و سیما و آن نامهی کذایی که ایشان برای جناب لاریجانی نوشتند و بصورت رسمی پخش آثارشان
را ممنوع کردند، شروع میشود وبا زلزله رود بار و کنسرتهای ایشان برای کمک به مردم
زلزله زده اوج میگیرد.
اما بازی اصلی از زمان زلزله بم شروع میگردد که من آنرا بصورت یک نقطه حساس موضوع
اسطوره و اسطوره ساز نگاه میکنم.
به زعم من اگر شجریان در طول سالهای گذشته تنها به سکوت و مسالمت نکردن دربرابر شرایط
نابسامان موسیقی بسنده کرده است بدین سبب بوده که شخصیت اسطورهای ایشان میبایست
که بر همگان علنا آشکار میگشت.
زلزلهی بم نه تنها بم بلکه همهمان را لرزاند. شجریان با توجه به موقعیت یگانهای
که دارد خودش را در جایگاهی میبیند که دست به کار بزرگی زده و نه تنها ارادت و احساسات
همدردی خویش را به پای مردم بم بریزد بلکه با تمام طرفدارانش -که ما از آنها با نام
اسطوره سازها یاد میکنیم- قدرتی را بسازد که شرایط مقابله با جو نابسامان موسیقی را
دارا باشد.
آنهایی که برای درد کلیه استاد شجریان رنگ از رخساره برمیگرفتند و برای بلیت کنسرتش
شیشهی مغازه می شکستند و در صفهای شبانه روزی میخوابیند، پا پس گذاشتند.
با یک حساب سر انگشتی به راحتی میشود محاسبه کرد که اگر این همه طرفدار میلیونی که
میخواهند شجریان اسطوره شان باشد تنها نفری ده هزار تومان به حساب باغ هنر بم میریختند
تا حالا دو تا باغ هنر بم ساخته شده بود.
جناب شجریان به وضوح چنان از اسطورهسازها دل سرد میشود که دست به فروش اثار نقاشیاش
میزند و در افتتاحیه نمایشگاهش به وضوح میگوید"
مدتي است دردي به دل من نشسته كه گاه در لفافه از آن سخن گفته ام اما امروز به صراحت
مي گويم كه مردم بم را فراموش كرده اند.
انگيزه من تنها كمك به مردم بم نيست، بلكه مهمتر از آن فراموش نكردن آن است. چرا كه
مردم بم سرانجام بم را خواهند ساخت، اما اين فراموشي سرانجام از ميان خودمان قرباني
مي گيرد، به درون زندگي ما نفوذ مي كند و مثل موريانه ما را از درون مي پوساند، اول
بم و سپس ديگر نزديكانمان را فراموش مي كنيم.
این جملات که برایم سوال است چرا جار و جنجال روزنامهای و خبری
به دنبال نداشت و کسی برایش سطوری را رج نزد اینقدر صقیل مینماید که موضوع تعامل
اسطوره و اسطوره ساز را به راحتی به چالش میکشاند.
خصوصا این جمله: " اين فراموشي سرانجام از ميان
خودمان قرباني مي گيرد"
اسطوره سازی که کج دار و مریض وبر حسب عادت اسطوره پردازی میکند-صرف
نظر از سنگ محک زدن به عملش- و آن هم اسطورهی زندهای که با آن در تعامل مستقیمِ کنش
و واکنش است، آیا میتواند توقعی از اسطورهاش در جایگاهی که قرار دارد داشته باشد
و آیا میتوان به صحبتهای شجریان در ماهنامه فرهنگ و آهنگ(که در بخش اول آورده شده
است) خرده گرفت؟ و نقش تعیین کنندهی اسطورهای استاد شجریان در این بازی چگونه است؟
مهدی جان مایلم که در این وادیی که همگان به دنبال جواب سر راستاند
موضوع اسطورهایی شجریان را با سوالات ذکرشده رها کنیم، و به انتظار بنشینیم گذر زمان
و رفتارهای آتی شجریانِ اسطوره و مردم اسطورهساز را.
مایلم که این بحث رو با حرفهای تو ببندیم:
گاه سوم:
فهم فلسفی اسطوره با این بصیرت آغاز می شود که اسطوره در جهانی تصنعی
یا ابداع شده سیر نمی کند بلکه وجودش نوعی ضرورت خود را دارد و بنابراین طبق مفهومی
که ابژه در فلسفه ی ایده آلیستی داراست اسطوره، شیوه ی "واقعیت" خود را می یابد.
هویت های تهی همچون حباب های خالی در عمق یک دریاچه متولد می شوند در زمان بر آمدن
از ژرفای آب با هم یکی شده و خلائی بزرگتر را می سازند که می تواند با کسی با چیزی
پر شود. چیزی که خود را بهتر نشان می دهد یا چیزی که بهتر است. چیزی که ما او را اسطوره
خواهیم نامید. چیزی که از ما برتر است و می تواند خلا وجودمان را از ما نهان کند. ما
را فریب دهد که با پیروی از او [اویی که بزرگ است] با هم ذات پنداری و همسان پنداری
خویش، ما نیز بزرگ شویم.
مهم نیست که یک اسطوره با تو چه می کند، شاید یک اسطوره آن چنان بلند نظر باشد که ما
را به بازی نگیرد. ولی اسطوره اندیشی، همچون ویروس اچ ای وی، به گونه ای ساختار دفاعی
اندیشه را نابود می کند؛ که هر هر فرومایه ای می تواند بر خیال من و تو فرمانروایی
کند.
اسطوره ها تغذیه می کنند و خوراکی که زنده ماندنشان را تضمین می کند، خرد کسانی است
که این اسطوره ها را تجربه می کنند. لحظه ای که مخاطب و معتقد به اسطوره در چنگ اسطوره
گرفتار است، زمانی که در اوج لذت است، زمانی که وجود خود را در ارتباط با یک وجود ماورائی
و مسلط، فراموش می کند و همه چیزش بدل به تمنای اسطوره می شود، لحظه ای است که اسطوره
جان می گیرد، رشد می کند و قد می کشد.
موسیقی این ارتباط را دو چندان می کند، موسیقی کلاسیک ما زبان حال مردمانی رنجیده ای
است که غرق در اشراق و شهودند. موسیقی مردمانی است که از جدایی می نالند. جدایی از
منبع و مبدا عظمت و شکوه. مردمانی که در تلخ ترین لحظات شوربختی نیز تنهایی خویش را
باور نکرده اند. این اعتقاد باعث شده است که ایران از دهلیز هولناک هزاره ها بگذرد
و زنده بماند. دست اندرکاران این موسیقی، میان من گرفتار و مقید، با تویی که آزاد و
برتر و بزرگوار هستی، نقش رسانا را بازی کرده اند.
انسان ایرانی با لبی خندان و چشمانی خیس به دره ی بیدادی که جهان نام دارد نگریسته
و غزل حافظ را که عصاره ی دردها و شادی های اوست، زیر لب زمزمه کرده است. حافظ برای
ما نه زکریای رازی است، نه فردوسی نه سعدی یا مولوی است. این چکادها، هر کدام یکی از
شاخصه های فرهنگی ما را بازگو می کنند و حافظ چیکده ی همه ی آنهاست.
شجریان آینه است که من ایرانی را بازتاب می دهد. آنهم به زیبایی که در توان موسیقی
ایرانی است. شجریان تجسم موسیقایی انسان ایرانی است. کسان دیگری این چنین گذشته ی ما
را برای ما تلاوت نکرده اند. حافظ، حافظه ی ماست و شجریان گذشته ی ما، را با صوت جلی
تلفظ می کند. من و تو چگونه می توانیم به این آواز حزین و دلربا بی تفاوت باشیم؟
با این حال می توانیم به موسیقی، به موسیقی ایرانی گوش دهیم، لذت ببریم ولی دلسپرده
یا سرسپرده خواننده، موسیقی دان یا هنرمند نشویم.
بد نیست گهگاهی دست از اسطوره پرستی برداریم. به فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، شاملو،
اخوان ثالث و در این مورد خاص، به شجریان همچون یک ابژه نگاه کنیم. عینیتی که در جهان
خارج وجود دارد و قابل بررسی است. بد نیست گاهی آجرهایی که من ها، هویت ها را ساخته
اند مورد بازبینی قرار گیرند شاید ترک خورده باشند، شاید ملاط میان این آجرها استحکام
خود را از دست داده باشد، شاید آثار باستانی شده باشند و به درد موزه بخورند و نتوانند
بار سنگین "هستی انسان" در جهان رنگارنگ و ترسناک امروز را تحمل کنند.
پایان
هدایت عابدیجو - مهدی شاهولی
: 22 آذر 1387
|