شانه خالی کردن زیر بار توصیف این همه حجم سیال آغشته به زیباییٍ فرهنگ و هنر و سنت و طبیعت جاری در این نقطه از اصفهان بسی سختتر از اهتمام ورزیدن به تلاش دشوار و یحتمل نزدیک به شکستش است.
فرار ازجور نکشیدن رنج همین دشواریست که قلم نحیفم را همت بر تراشیدن پیکرهی این مجسمهی باشکوه واداشته است.
کافیست که از سی و سه پل آنچنان هروله کنان به سمت پل خواجو حرکت کنی تا شمهای از خستگی مطبوع به ارمغان آمده از این طبیعت زیبا را به سلول سلوهای وجودت هدیه کرده باشی، و به امید نشاط فکری و جسمی راه دالانهای این نقطهی زیبا را به پیش گیری.
هنوز به دالان وسطی نرسیده تنها پاهای نیمه خسته و مشام باز و چشمان ناظرتان است که شما را با حیرت خاصی به جلو می کشاند.
اما گاه ورود به مرکزی ترین دالان است که گوشهاتان غافلگیرانه به مدد مابقی حسهای مذکور شتافت میکند و شما را به فراخور و تناسب آنچه از موسیقی قوم ایرانیت میدانی ذوق زده مینماید.
کافیست رها باشی و در یکی از سکوهای مجاور این قسمت، خود را فارغ از هر گونه شخصیت سازی شهری و وسواس گره خورده با آداب معاشرت رها ساخته و روی آجر و سیمانهای دست در دست هم داده با همت ساروج رها (ولو) سازی.
اینانی که زمان ورودت میخکوب نفسها و نواهای مسرور کنندهشان شدی نه چکاوکند و نه بلبل، تنها شهروندان ساده دل اصفهانیاند که رنگ اعجاب انگیز آواز، بر محیط می پاشند و شعف دل پاره میکنند من باب لذت خودشان و رهگذران از زیبایی صدایشان، و خاصیت آکوستیکی محیط را ابزار شکسته نفسی و فرار از خوردن برچسب خودستایی میکنند.
اگر به قدرکفایت شجریان بر دل و جانت خورانده باشی به راحتی میتوانی همراه این کاروان غریب، رحیل کوچ تخیل بربندی و سفر فکر و روح آغاز کنی.
اما اگر به اندازهای شجریان را به تملک شنیدار در آوردهای که با مقایسه خواسته و ناخواسته در تشابه شعرها و تحریرها و فرم آوازی به مرز رنج کشیدن از شنیدن رسیدی، میباید که اندیشید این مکان کنسرواتوار شهر بزرگی نیست که خورده گرفت از گاها فالش شدن صدا و متهم ساخت بانیانش را به تقلید بی چون و چرا.
تو گویی که همگی اعضای خانوادهای اند که اینچنین با نگاهی رشتهی آواز را به دیگری سوغات میدهند و پس از تازه کردن گلو به هزار زینت و نقش باز می ستانند. تنها وقتی میفهمی که حتی اکثرا نام یکدیگر را نیز نمیدانند ماجرا بیش از قبل رخ نمایی میکند.
آواز چنان با ٱجر و سیمان و ساروج و دهانهی دهلیز پل گره خورده که می پنداری تعهد نامهای نانوشته در کار است که بر جوار این بنا، آوازی درجریان خواهد بود که بدونش هیچ بینندهای نمیتواند همهی آنچه که میباید در خور توجه باشد را در خود ذوب کند.
همهی پرش های گاها بی حساب و کتاب آوازی و مخلوط خوانیهای تقریبا، صرفا شجریانی را از مخیلهی افکار لحظهایت دور کنی، تنها اسب تخیلاتت میماند سوار بر تنها و تنها زیباییِ فرمیِ آواز این بنای سمعی بصری، که پای شما را از سیطرهی جاذبههای محیطی خارج کرده و قوای همراهیِ نسیمِ همراه و همجهت با زاینده رود را برایتان تحفه میآورد.
این سفرتک نفره ازآن توست، به هر آنجا که سیطرهی افق دیدگانت یارای نظاره، قدرت تفکراتت توان اوج و مرغ تخیلاتت تاب سفر دارد.